مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

188

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

جواب داد : چگونه روان از تن خود جدا كنم ؟ پس از آن حكايت از آغاز تا انجام با شيخ عطار فروخواند . شيخ سخت فرحناك شد و گفت : اى فرزند ، به خدا سوگند كه مرا شاد كردى و من از بهر محبتى كه با پدر تو دارم ، همىخواهم كه كار تو نيكو شود . پس از آن نور الدين از شيخ جدا گشته ، گوشت و ميوه و شربت شرى كرد و به عادت معهود بسوى مريم بازگشت . القصه ، نور الدين و مريم زناريه پيوسته در عيش و طرب بودند . و مريم هر شب زنارى ساخته و بامدادان ، نور الدين آن را به بيست دينار ميفروخت . درمى چند ازو صرف كرده ، باقى را بمريم مىسپرد . سالى بدين منوال بگذشت . پس از آن مريم با نور الدين گفت : اى خواجه ، فردا چون زنار بفروشى ، ابريشم هفت‌رنگ شرى كن . كه بخاطرم رسيد از بهر تو جبهء بسازم كه هيچ‌كدام از بازرگانان ، مانند آن جبه نداشته باشند . بلكه ملك‌زادگان را نيز چنان جبه نباشد . نور الدين ببازار رفته ، حريرهاى گوناگون بخريد و بسوى مريم آورد . مريم زناريه در يك هفته ، جبه تمام كرد و بنور الدين داد . نور الدين او را بدوش گرفت و ببازار درآمد . مردمان و بزرگان شهر ، گروه‌گروه بتفرج حسن و جمال نور الدين و حسن صنعت آن جبه گرد آمدند . و او را حال بدين منوال بود تا اينكه شبى از شبها نور الدين خفته بود . چون بيدار شد ، مريم را ديد سخت گريان است و اين ابيات همىخواند : دلبرا دل ز تو مهجور نخواهم كردن * جان ز هجران تو رنجور نخواهم كردن هركه مهجور شد از روى تو رنجور دلست * پس دل از روى تو مهجور نخواهم كردن تا سر من ز گريبان نكنى دور بتيغ * چنگ از دامن تو دور نخواهم كردن نور الدين گفت : اى خاتون ، گريستن از بهر چيست ؟ مريم جواب داد : از